جنگ جهاني دوم-دسامبر سال هزار و نهصد و چهل و سه- منظقه پرل هاربور در هاوايي-شرايط سخت جنگي-هواي سرد-آذوقه كم-خستگي زياد و انتظار
هي گابريل آدمايي مثل تو فقط به درد جنگ و آدم كشتن مي خورن انتخاب تو براي اين منطقه انتخاب بي نظيري بود اصلا انگار جسمت از آهنه و روح نداري پسر
گابريل اين فقط حرف من نيست نظر همه بچه هاي توي كمپ هم همينه كه تو شبيه يه آدم نيستي شبيه سنگي شبيه يه صخره صد و هشتاد و پنج سانتي تو اين مدت دو سال همه شناختنت تحمل بالاي تشنگي و گرسنگيتو تحمل هواي سرد و بي خوابيهاتو همه ديديم تو از نظر قدرت بدني با همه فرق داري انكار نكن ديروز همه با چشماي خودمون ديديم كه چجوري تنهايي رفتي تو كانالو زير هزار تا خمپاره جلو رفتي و برگشتي درست انگار كه از جنس همون خمپاره هايي يا اون روز كه همينطور از دستت داشت خون ميرفت اما حاضر نشدي اونو ببندي و گفتي خودش بند مياد
مرد خودت ميدوني من دارم چي ميگم شرط ميبندم با اين سنو سالت تا حالا عاشق نشدي دوباره شرط ميبندم اصلا نميدوني عشق چيه دلتنگي چيه و كجاست روحيه تو به اين حرفا نميخوره گابريل
هي پسر داري چي مينويسي وصيتنامه يا شايدم داري راپرت مارو ميدي به سرجوخه از تو بعيده كه نميدوني از اين جهنم هيچ چيزي نميتونه بيرون بره نه نامه نه هيچ چيز ديگه اي ما تو محاصره ايم گابريل محاصره
ساراي عزيزم
سلام
اين نامه را در شرايطي براي تو مينويسم كه دستانم با هر حركتي براي بهتر نوشتن از سرماي هوا ميسوزد و جوهر قلمم در حال سخت شدن است
اما بايد به تو بگويم
بايد بگويم كه
با من بمان
و اين لحظات دوريم را به من ببخش
من در اين لحظات سنگين فقط به ياد تو ادامه ميدهم
و با خاطر تو زنده ام
هر شب كابوس خسته شدن
از انتظار طولانيت را براي من
و حس سنگين رقيب عاشقم را
كه به تو بسيار نزديكتر از من است
و تو را آنقدر دوست دارد كه من دارم
در خوابهايم ميبينم و از خواب ميپرم
ساراي من
اجازه بده در لحظات تو باشم
مرا جزء زندگي خود قرار ده
اجازه بده قلبت را ببوسم
و لحظات با تو بودن را نفس بكشم
اجازه بده در چشمان زيبايت بمانم و زندگي كنم
به وجودم امان بده
لحظات بدون تو برايم لحظات نيستيست
باورهايت را بارها زندگي كرده ام
باورهايم را باور كن
عزيزم
زندگي و لحظه هايش دشوار است
در اين زندگي سخت
شيريني ها را با وجودت به من ببخش
احساست را دوست دارم
پس آن را به من هديه كن
و اجازه بده از آن لذت ببرم
اي ستاره من
مدتهاست كه از درخششت شبها بي خوابم
و از ظلمت اينجا به تو پناه ميبرم
با اذن سفر به تو
رهايي را به من عطا كن
و مرا از هجوم نبودت نجات بده
روزگار سرديست ساراي من
دستانم يخ كرده اند
دستانم درد دارد
آنها را در آغوش بگير
بفشار
و از گرمي وجودت بسوزان
و وجودم را در وجودت حل كن
جواب سوالهاي سرسخت من باش
و به من نگاه كن
فرشته كوچك من
با تيغه نگاهت مسافر بي نهايت ميشوم
من را مسافري به مقصد خود گردان
در خيالم خاطره اي از آينده تو همراه خويش ساخته ام
خاطره اي پر از رنگ قرمز
خاطره اي پر از حس با هم بودن
خاطره اي پر از سارا
مرا بيش از اين به خويش وا مگذار
و تنهايي را با من همخانه مكن
عشق تو تصاحب تو نيست
بلكه رهايي من است
اين رهايي را به من ببخش
و هيجان آنرا به من عرضه كن
طاقت دوباره اي نيست تو را از كف دادن
تبلور احساسم را بنگر
تجسم نگاهم را بشناس
و
عاشقانه مرا بپذير
و اگر در اينجا جان دادم و تو را نديدم
براي اين همه انتظارت مرا عفو كن
شايد اين نامه هيچوقت به دست تو نرسد
اما همين براي من كافيست كه براي تو نوشتم
ساراي من
محتاج توام باور كن
منتظرم بمان
دوستت دارم
گابريل
december 1943
—————-
پينوشت: پستي از جنس ديگر
read this post with the beautiful song of darin zanyar, unbreak my heart.