شكوه

Posted in - on February 7, 2011 by michican

 

به آرامي
نت هايم را مينوازم
نت هايت را مينوازي
نتهاي سفيد من
نتهاي سياه تو
چنگ از من
دولاچنگ از تو
ديده در ديده
نواختني با شدت گليس
ديگران در انتظار تلفيق ما
و ما همخانه شدن در قالب لگاتو
نت هايمان را همزمان مينوازيم
و به نظاره عشقبازيشان مينشينيم
و ديگران از گرماي اين بازي لذت ميبرند
كه اين يعني
اوج ما
و لذت ديگران

خوب است

———————

پي نوشت: قطعه اي كم نظير از ساترياني كه پيشنهاد ميكنم بشنويد و لذت ببريد

 



forgotten

نبض عشق

Posted in - on November 23, 2010 by michican

جنگ جهاني دوم-دسامبر سال هزار و نهصد و چهل و سه- منظقه پرل هاربور در هاوايي-شرايط سخت جنگي-هواي سرد-آذوقه كم-خستگي زياد و انتظار 

هي گابريل آدمايي مثل تو فقط به درد جنگ و آدم كشتن مي خورن انتخاب تو براي اين منطقه انتخاب بي نظيري بود اصلا انگار جسمت از آهنه و روح نداري پسر
گابريل اين فقط حرف من نيست نظر همه بچه هاي توي كمپ هم همينه كه تو شبيه يه آدم نيستي شبيه سنگي  شبيه يه صخره صد و هشتاد و پنج سانتي تو اين مدت دو سال همه شناختنت تحمل بالاي تشنگي و گرسنگيتو تحمل هواي سرد و بي خوابيهاتو همه ديديم تو از نظر قدرت بدني با همه فرق داري انكار نكن ديروز همه با چشماي خودمون ديديم كه چجوري تنهايي رفتي تو كانالو زير هزار تا خمپاره جلو رفتي و برگشتي درست انگار كه از جنس همون خمپاره هايي يا اون روز كه همينطور از دستت داشت خون ميرفت اما حاضر نشدي اونو ببندي و گفتي خودش بند مياد  
مرد خودت ميدوني من دارم چي ميگم شرط ميبندم با اين سنو سالت تا حالا عاشق نشدي دوباره شرط ميبندم اصلا نميدوني عشق چيه دلتنگي چيه و كجاست روحيه تو به اين حرفا نميخوره گابريل 
هي پسر داري چي مينويسي وصيتنامه يا شايدم داري راپرت مارو ميدي به سرجوخه از تو بعيده كه نميدوني از اين جهنم هيچ چيزي نميتونه بيرون بره نه نامه نه هيچ چيز ديگه اي ما تو محاصره ايم گابريل محاصره
 

ساراي عزيزم
سلام
اين نامه را در شرايطي براي تو مينويسم كه دستانم با هر حركتي براي بهتر نوشتن از سرماي هوا ميسوزد و جوهر قلمم در حال سخت شدن است
اما بايد به تو بگويم
بايد بگويم كه 
با من بمان
و اين لحظات دوريم را به من ببخش
من در اين لحظات سنگين فقط به ياد تو ادامه ميدهم
و با خاطر تو زنده ام
هر شب كابوس خسته شدن
از انتظار طولانيت را براي من
و حس سنگين رقيب عاشقم را
كه به تو بسيار نزديكتر از من است
و تو را آنقدر دوست دارد كه من دارم
در خوابهايم ميبينم و از خواب ميپرم
ساراي من
اجازه بده در لحظات تو باشم
مرا جزء زندگي خود قرار ده
اجازه بده قلبت را ببوسم
و لحظات با تو بودن را نفس بكشم
اجازه بده در چشمان زيبايت بمانم و زندگي كنم
به وجودم امان بده
لحظات بدون تو برايم لحظات نيستيست
باورهايت را بارها  زندگي كرده ام
باورهايم را باور كن
عزيزم
زندگي و لحظه هايش دشوار است
در اين زندگي سخت
شيريني ها را با وجودت به من ببخش
احساست را دوست دارم
پس آن را به من هديه كن
و اجازه بده از آن لذت ببرم
اي ستاره من
مدتهاست كه از درخششت شبها بي خوابم
و از ظلمت اينجا به تو پناه ميبرم
با اذن سفر به تو
رهايي را به من عطا كن
و مرا از هجوم نبودت نجات بده
روزگار سرديست ساراي من
دستانم يخ كرده اند
دستانم درد دارد
آنها را در آغوش بگير
بفشار
و از گرمي وجودت بسوزان
و وجودم را در وجودت حل كن
جواب سوالهاي سرسخت من باش
و به من نگاه كن
فرشته كوچك من
با تيغه نگاهت مسافر بي نهايت ميشوم
من را مسافري به مقصد خود گردان
در خيالم خاطره اي از آينده تو همراه خويش ساخته ام
خاطره اي پر از رنگ قرمز
خاطره اي پر از حس با هم  بودن
خاطره اي پر از سارا
مرا بيش از اين به خويش وا مگذار
و تنهايي را با من همخانه مكن
عشق تو تصاحب تو نيست
بلكه رهايي من است
اين رهايي را به من ببخش
و هيجان آنرا به من عرضه كن
طاقت دوباره اي نيست تو را از كف دادن
تبلور احساسم را بنگر
تجسم نگاهم را بشناس
و
عاشقانه مرا بپذير
و اگر در اينجا جان دادم و تو را نديدم
براي اين همه انتظارت مرا عفو كن
شايد اين نامه هيچوقت به دست تو نرسد
اما همين براي من كافيست كه براي تو نوشتم
ساراي من
محتاج توام باور كن
منتظرم بمان
دوستت دارم

گابريل
december 1943

 

 

—————-

پينوشت: پستي از جنس ديگر

read this post with the beautiful song of darin zanyar, unbreak my heart.

 

گذر زمان

Posted in - on September 21, 2010 by michican

سلام آقا وقت بخير من ويلتورد هستم جك ويلتورد يه اتاق رزرو كرده بودم
بله خواهش ميكنم ميشه كارت شناساييتون رو داشته باشم لطفا اين فرم رو هم پر كنين
بفرماييد
ممنونم خوشوقتم آقاي ويلتورد شما مهمان خارجي خوب ما هستين اتاق 212 براي شما مناسبه پنجره اتاقتون به سمت خيابون بريكلين هست كه از طبقه نهم واقعا ديدنيه اگه چيزي احتياج داشتين با يك تماس بگيريد شب خوبي داشته باشين
راستي شما تيك آخرو تو فرمتون نزدين آقاي ويلتورد

تيك آخر؟ متوجه نشدم
بله تيك ليدي اگه اين تيك رو بزنين ساعت 12 يا هر موقع از شب كه بخواين يك ليدي زيبا رو به سمت اتاقتون راهنمايي ميكنيم تا تو هتل ما حوصلتون سر نره و بيشتر بهتون خوش بگذره
نه آقا متشكرم ميخوام تنها باشم
باشه خواهش ميكنم

آقاي ويلتورد فردي استراليايي بود او روزگاري عضو هيئت مديره و يكي از  سهامداران شركت عمراني بزرگ استراكچرال بود مردي با موهاي سپيد و قدي بلند و ظاهري شيك به همراه عطر ادوكلن مورد علاقه اش اكو كه هر وقت در جايي از شركت آن عطر به مشام ميرسيد به معني اين بود كه آقاي ويلتورد در آن مكان بوده است و يا حداقل از آنجا گذشته است در سال 1984 شركت استراكچرال در يك مناقصه دولتي شركت كرد و همانطور كه انتظار ميرفت به عنوان شركت اول براي انجام بخش بزرگي از يك  پروژه دولتي معرفي شد پس از سه ماه از انعقاد قرار داد شركت  كار خود را آغاز كرد اما بعد از گذشت دو سال از انجام عمليات زيربنايي ناگهان شركت با كمبود حساب جاري و زيربنايي مواجه شد و مشخص شد كه محاسبات آقاي ويلتورد و مشاورانش به همراه دو شريك وي اشتباه بوده است حتي دريافت وامهايي با سودهاي كلان نيز نتوانست بيش از شش ماه شركت را سرپا نگه دارد و نهايتا در اكتبر سال 1987 آقاي ويلتورد به همراه دو شريك خود به صورت رسمي ورشكستگي شركت خود را اعلام كردند و با فروش باقيمانده سهام شركت و ارائه به طلبكاران رسما  پروژه را به صورت نيمه كاره باقي و خسارت هنگفتي به دولت وقت پرداخت كردند سپيد شدن موهاي آقاي ويلتورد چيزي بود كه به قول خيلي از افراد نزديك به وي  در كمتر از يك  سال بعد از ورشكستگي آقاي ويلتورد براي او  اتفاق افتاد او ديگرشصت و سه سال داشت و ترجيح داده بود باقي زندگي خود را بوسيله اندك سرمايه باقي مانده جهانگردي كند لندن اولين شهري بود كه او براي سفرش انتخاب كرده بود او در دفترچه خاطرات خود دليل انتخابش را باراني بودن اكثر روزهاي اين شهر و همچنين سنگ فرشهاي قديمي خيابانها و كوچه پس كوچه هاي قديمي و زيباي لندن ذكر كرده بود در آن شب او بعد از وارد شدن به اتاق خود چمدانش را روي تخت انداخت و  يك دست كت و شلوار قهوه اي با خطهاي خاكستري به همراه كلاه شاپوي همرنگ و يك دست لباس راحتر به همراه كلاه و شالگردن كامواي مشكي كه سالهاي گذشته قبل از جدايي از همسرش از او به مناسبت سال نو هديه گرفته بود را از چمدان خارج كرد و در داخل كمد آويزان نمود  آقاي ويلتورد سالهاي سرد زيادي را با همان شال و كلاه مشكي سپري كرده بود و ترجيح ميداد موهاي سپيدش و گردنش كه ديگر با پوستي چروكيده مالامال بود گرمي هيچ شال و كلاه ديگري را حس نكند بعد از آن به جلوي پنجره آمد آن را باز كرد و دو دست خود را در حاشيه پايين آن قرار داد باران ريزي مشغول بارش بود و سكوتي سنگين بر خيابان بريكلين حاكم بود او شروع به تماشاي ساختمانهاي نسبتا قديمي لندن همراه با دودكشهاي غول پيكرو مغازه هاي بسته مشروب فروشي رو به روي هتل و سنگ فرش خيس كف خيابان كرد ويلتورد به سالهاي دور مي انديشيد حدودا چهل سال پيش در دوران دانشگاه هنگامي كه او دانشجوي جواني بود به همراه يك گروه از همكلاسي هايش به اين شهر آمده بود آنها دانشجويان ممتازي بودند كه با يك اردوي خارجي وارد اين شهر شده بودند  اما جك و سارا با اجازه مسئول دانشگاه  آن شب را به دور از بچه هاي دانشگاه  درهمان  هتل خيابان بريكلين گذراندند ناگهان خاطره زماني كه او و سارا از پنجره اتاقشان به سنگفرش خيس خيابان نگاه ميكردند و آهنگ ليسن تو د رين را با هم فرياد ميكشيدند براي او زنده شد آنقدر فرياد آنها بلند بود و با شوق و مستي فرياد ميكشيدند كه ساكن اتاق كنار آنها به مديريت هتل شكايت كرد و بعد از چندي با اتاق آنها تماس گرفته شد كه كمي آرامتر جك و سارا به يكديگر علاقه  بسيار داشتند و تصميم گرفته بودند با هم ازدواج كنند ولي پدر سارا با اين ازدواج مخالف بود و قرارهاي پنهاني آن دو باعث شد تا پدر سارا از ترس اينكه مبادا آنها  به صورت مخفيانه و بدون اجازه والدينشان با هم ازدواج كنند پس از جا به جايي از چند شهر در استراليا در نهايت براي هميشه آن كشور را ترك كردند بعدها سارا به طور مخفيانه به جك گفته بود كه خانواده آنها به كشور برزيل مهاجرت كرده اند و او را مجبور كرده اند تا با پسر دوست پدرش كه يك پزشك بود ازدواج كند جك ويلتورد آن شب ناراحت بود او در آن شب  از خيلي چيزها دلگير بود و به گذشته خود فكر ميكرد به پدر الكلي خود كه هنگامي كه جك تنها  چهار ساله بود از مادرش جدا شد شش سال بعد مرگ ناهنگام مادرش آناسيا را تجربه كرد آناسيا از بيماري سل هنگامي كه جك فقط ده سال داشت از دنيا رفت او همچنين به فرجام  تلخ رابطه عاشقانه اش با سارا و ضربه شديد روحيش فكر ميكرد به شكست در پروژه بزرگ عمراني و نهايتا ورشكستگي و به تنها پسرش ويليام  كه نتيجه ازدواجش با زني بود  كه هرگز نتوانست او را از ته دل دوست داشته باشد ويليام  رابطه خوبي با پدرش جك نداشت و با مادرش زندگي ميكرد آن هنگام كسي نميدانست در آن اتاق بسته به او چه ميگذرد آن شب آقاي مهندس جك ويلتورد شصت و سه ساله  در اتاقش سخت گريست و قه قه خنده با سارا در سالها دور در همان هتل را با قه قه گريه خود در آن شب باراني عوض كرد تا صداي پرسش و پاسخ در سمفوني زندگي ناقص نماند او سپس به  تخت خود رفت دراز كشيد به سقف خيره شد و به خواب ابدي فرو رفت 

پيوند

Posted in - on August 28, 2010 by michican

به هم ميتازند
لحظات نواختن موسيقي و لحظات ديدن صحنه تئاتر
به هم ميتازند زمزمه نتهاي ساز و بازي ديالوگهاي تئاتر
 به هم ميتازند بر سر تصاحب نياز واقعي من به احساس كردن چيزهاي خوب
و به راستي
اين دو
چه جدا ناشدنيند
صحنه تئاتر و لحظه موسيقي
و تلفيق مكملانه آن دو چه لحظاتي را كه در ذهن من به وجود نمي آورد
و چه مقدار دوست داشتني
و چه مقدار حس برانگيز
.
.
گاه به دور از آن دو من وجود دارم

وجود دارم در لحظتي مبهم
   
كه شايد نيازش مه باشد
و

 فقط مه
.
.

و به صورت واقع گرايانه و روشن بينانه
 اين سه در كنار هم چه عالي و لذتبخشند
حركات مليح از شور هنر تئاتر فرانسوي
همراه با صداي دلنشين نتهاي از هم لغزيده ويلن
و هر دوي آنها در صحنه اي كه به سختي ديده شود

به دليل وجود چيزي به اسم مه
 عشقبازي اين سه در ميان فضاي دره اي تند و خلوت
تا رخسار زيبايي بپيچد
در ميان تماشاگراني به نام طبيعت
و همچنين درذهن من
 مني كه نفس كشيدن درچنين لحظه هايي را دوست دارم
حس غريب و البته نحيفيست
كه
شايد هرگز نشود
چنين حسي را حس كردن

پي نوشت: اين پست رو به درخواست بعضي از دوستان به صورت تكراري البته با كمي تغيير از وبلاگ قبلي قرار دادم

يك اتفاق معمولي

Posted in - on August 10, 2010 by michican

آمستردام  شهر بوتيك هاي كوچك -  خيابان نوتلو- ساختمان شماره 92 -  مالكيت به صورت نيمي در اختيار دولت و نيمي خصوصي -  دو همخانه -  يك پسردانشجو - يك دختردانشجو

 

اپيزود اول
تاريخ روز اول دانشگاه رو نشون ميداد. البته امروز علاوه بر شروع كلاسها بايد مشكل تعيين واحد يا تعيين استاد يا مشكل خانه براي بعضي از دانشجوها هم برطرف ميشد.ناگهان خانم اسميت وارد سالن شد و بلند اعلام كرد:گوش كنيد  به دليل اينكه اكثر بچه ها با مشكلي مواجه نبودند و همه چي خوب پيش رفته خواهش ميكنم اون تعداد كمي از بچه ها كه هنوز مشكل دارن  بيان به سالن دو تا اونجا به مشكلاتشون رسيدگي بشه.  تعداد كمي از بچه هايي كه هر كدومشون يه مشكلي داشتند وارد سالن شدند يكي مشكل پرداخت شهريه داشت يكي مشكل مسافت خانه تعيين شده تا دانشگاه و از اين قبيل. جف مكنزي پسري با عينكي فلزي و قد متوسط و موهاي خرمايي به همراه چشماني خاكستري هم درمحوطه ايستاده بود تا مشكل اسكانش برطرف شود در آن لحظه خانم اسميت گفت آقاي مكنزي محل اسكان شما مشخص شده لطفا بياييد فرمشو بگيريد. پسرك فرم معرفينامه مربوطه كه در آن آدرس محل سكونتش مشخص شده بود را از خانم اسميت گرفت و به آن نگاهي انداخت.خيابان نوتلو ساختمان 92 شماره 13
ناگهان چشم پسرك به دختر و پسري افتاد كه جلوي او ايستاده و مشغول صحبت كردن بودند. به نظراو آنها تازه با هم آشنا شده بودند. پسرك پيش خود گفت: هي پسر ببين چه دختر زيبايي حتما قراره اينجا درس بخونه. مطمئنا هم خونگي و درس خوندن با همچين دختري ميتونه خيلي لذت بخش باشه. خوش به حال پسره. پسرك شاهد صحبت آن دختر و پسر بود و بازباخود ادامه داد اگه اين فرم رو نگرفته بودم و امضاء نميكردم ميتونستم وارد بحثشون بشم و شايد باهاشون همخونه ميشدم ولي الان كه ديگه نميشه كاري كرد

پس از مدتي پسرك ميان صحبت آن دو سالن را ترك كرد

 سلام سلام من تام هستم خوشوقتم از آشنايي با شما  منم لوبيكا هستم خوشوقتم حدس ميزنم شما هم مشكلي داشتين كه اومدين درسته؟  بله متاسفانه هنوز خونه اي كه قراره توش مستقر بشم تو فرم رپلاي من مشخص نشده اومدم ببينم چرا و چيكار بايد بكنم عجب اتفاقا منم براي همين مشكل اينجام خوشحالم كه تو داشتن اين مشكل تنها نيستم چه جالب.بايد صبر كنيم ببينيم چي ميشه راستي يه پيشنهاد بفرماييد من ميگم بياييد به جاي اينكه خود دانشگاه جايي رو برامون تعيين كنه خودمون اين اطراف بگرديم و يه خونه كوچولو براي دو نفرمون پيدا كنيم  چطوره؟ خوب من فكر نميكنم ايده شما جالب باشه دانشگاه وظيفه داره براي ما جاي خوب و راحتي رزرو كنه درسته ولي ببين با توجه به اينكه تمام دانشجوياي تازه وارد مستقر شدن من فكر ميكنم اگه جايي هم برامون در نظر گرفته باشن نزديك دانشگاه نباشه تازه اگه يه مقدار بگرديم شايد بتونيم موردي پيدا كنيم كه قيمتش پايينتر از مقداري باشه كه ميخوايم بپردازيم به دانشگاه  واسه خونه اينجوري كلي هم صرفه جوي ميشه تو هزينه هامون.نظرت چيه؟ خوب.خوب باشه قبول فوقش اگه مورد خوبي پيدا نكرديم فردا ميايم به اينا ميگيم

تام و لوبيكا بعد از اينكه از سالن خارج شدن مستقيم به خيابان نوتلو  رفتند

اپيزود دوم
خيلي شانس آورديم كه اين موقعيتو داشتيم حقيقتش اينجارو يكي از دوستانم قبل از اينكه به اين شهر بيام بهم معرفي كرده بود اصلا فكرشم نميكردم يه وقتي بهش نياز پيدا كنم اما الان خيلي به دردم خورد يعني به درد جفتمون خورد. گرچه دوستم ميگفت كه صاحبش يه الكليه اما مطمئنم اگه هزينه خونرو به موقع بپردازيم مشكلي پيش نمياد حالا آدرسش كجا هست؟به دانشگاه نزديكه؟  آره خيلي. خيابون نوتلو ساختمان 92 شماره  14

اپيزود سوم
سال دوم دانشگاه
چرا جواب اون سوال رو بهم نگفتي؟ مگه نديدي زير چشمي داشت بهمون نگاه ميكرد؟ با اون كارايي كه كردي بهمون شك كرده بودن برام مهم نيست شك كرده بودن يا لو ميرفتيم برام اين مهم بود كه تو اون لحظه اون كارو بايد براي من ميكردي سخت نگيردختر نمره من هم  از تو بهتر نميشه باور كن سخت نميگيرم كه الان سه ساعت از امتحان گذشته  و تو توي  اين خونه زل زدي تو چشمام وداري مشروب ميخوري  و طوري وانمود ميكني كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده
بس كن ديگه خواهش ميكنم. فردا من كلاس نميام بايد برم جايي لطفا وانمود كن كه از من بي خبري

اپيزود چهارم
سال سوم دانشگاه
صد دفعه بهت گفتم وقتي مياي تو اين خراب شده درو پشت سرت ببند دوست ندارم وقتي خوابم يكي بياد تو و سرمو با چاقو ببره بذاره جلو آينه باشه تو هم وقتي چيزي ميخوري ظرفهارو بشور پوست دستم رفت بسكه تو خوردي و من شستم. راستي امروز صبح وقتي خواب بودي اين مرتيكه اومده بود واسه حساب خاليش من مگه بهت پول نداده بودم كه با سهم خودت بريزي تو حسابش پس چرا باز من ريختشو ديدم؟ جواب بده تام
پولتو ديروز براي كاري مجبور شدم خرج كنم دفعه بعد سهم پول تورو هم من ميدم اي خدا. بيفكر

اپيزود پنجم
سال چهارم داشگاه

چي كار كردي احمق اين گيتاره  نه آهن. دفعه آخرت باشه اينجوري ميندازيش يه گوشه و بهش بي احترامي ميكني فهميدي جالبه اصلا ميدوني چيه اين گيتار فلزي سنگين مسخره بيصدات فقط به درد شكوندن ميخوره آخه كي تا حالا ديده گيتار فلزي باشه؟ها؟ اون مرد كهنه فروش خوب فهميده بود كه اين آشغالو بايد به كي بفروشه. البته نه يه كاربردي داره ميشه روش نيمرو درست كرد
خفه شو توي احمق چي ميفهمي ارزش اين چقدره احمق خودتي.تو فكر ميكني چرا تو اين چهار سال با اينكه همخونه بوديم من هيچوقت نخواستم باهات بخوابم بس كه ازت بدم مياد همون روز اول تو دانشگاه فهميده بودم كه خاصيت همخونه شدن با آدمي مثل تو نصف شدن كرايه خونست و هيچ خاصيت ديگه اي نداري اما چاره اي نداشتم منم ميل چنداني ندارم با تو بخوابم حقيقتش زياد برام جذاب نيستي

اپيزود ششم
ديگه ازت خسته شدم لطفا اسبابتو جمع كن و گورتو گم كن از اينجا.هر چه باشه اينجارو دوستم به من معرفي كرده بود و اين حق رو دارم كه بگم از اينجا بري هي هي صبر كن تند نرو. من همون آدميم كه قبلا ازش پول ميگرفتي يا بهتر بگم ميدزديدي و خرج عياشيت ميكردي. چيه ديگه برات خاصيتي ندارم؟اما بايد بدوني كه نصف پول كرايه امسال اينجا مال منه و الان تو هيچ پولي نداري كه به من بدي و در ازاش اينو ازم بخواي. توي زالو صفت فقط به فكر خودتي و حاضري هر كسي رو به نفع خودت قرباني كني. تام .آدمهايي مثل  تو فقط به درد چاه توالت ميخورن لوبيكا.خفه شو لطفاديگه متنفرشدم از اين دنيا بخواطر محتوياتش كه حيوونايي مثل تو هستن مگه بهت نميگم خفه شو لعنتي من حوصله ندارم هر غلطي دوست داري معطل نكن و انجام بدهدستتو بكش كثافت. ازت شكايت ميكنم حالا ببين.تقاص كارتو ميبيني

اپيزود هفتم
.
.

اپيزود هشتم
.

.

اپيزود نهم
بله قربان همسايشون به ما خبر دادن.اينطور به نظر مياد كه  دختره توسط پسره به قتل رسيده و بعدش پسره خودشو كشته.توي يك خونه ساكن بودن.در حال بررسي هستيم. بله حتما. تمام 

 

خوب آقاي مكنزي شما همكلاس و همچنين همسايه اين دو شخص بوديد. شما ساكن شماره 13 هستيد درسته؟

بله

 آيا ازخونه اونا چيزي ميشنيديد؟ چيز مشكوكي نظر شمارو جلب نميكرد؟آيا اونا با هم اختلاف داشتن؟ يا به نظر شما انگيزه هاي ديگه در كار بوده  مثل پول يا اين چيزا؟

بله  تو اين مدت هميشه صداي دعواشون به گوش ميرسيد

و شما كاري نكرديد؟

خوب درب خونه اونا بسته بود و وقتي آدما پشت درب هاي بسته كاري رو انجام ميدن كاراشون به خودشون مربوطه و منم  نميتونستم دخالتي داشته باشم

كه اينطورشايد بعدا  شمارو از اداره پليس براي كمك به پرونده بخوان لطفا با ما همكاري كنيد ممنونم.  خدانگهدار

باشه حتما خدانگهدار

 خدايا ازت ممنونم كه چهار سال پيش نذاشتي  اونجا تو اون سالن وارد بحثشون بشم و سعيمو بكنم كه باهاشون همخونه شم. دوست دارم

 

پيشكش

Posted in - on July 25, 2010 by michican

اين مال منه؟

آره اجازه بده اينو پيشكشت كنم

 چي هست حالا؟

بازش كن ميفهمي

————————

براي شروع اجازه بديد به بهونه يه پيشكش

 بخواطر وبلاگ جديدم

با يك گروه متفاوت و آلبوم آخرشون اگر آشنا نيستيد آشناتون كنم

گروهي  با سبك راك كه  در ابتدا به انگليسي و اخيرا به

 فارسي هم  كار كردند

http://www.thewaysband.com/

http://www.dlrock.com/article15.html

Posted in - on July 13, 2010 by michican

بعد از يك غيبت نسبتا طولاني كه به دليل مشغله زياد كاري بود دوباره تصميم به نوشتن گرفتم البته با كمي تغيير در آدرس وبلاگ. پس به اين بهونه بايد بگم

تو وبلاگ جديد  با من همراه باشيد

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.